شروع دوازده ماهگی

باورتون میشه...؟
فقط چند روز دیگه مونده تا شما تربچه های نقلی من یک ساله شید به امید خدا
همون کوچولوهای ریزه میزه ای که از انجام دادن کوچکترین کارها عاجز بودند، کم کم رشد کردند و حالا در حالی هستند که خودشون میتونند با حرکت به خیلی از خواسته هاشون برسند یا منظورشون رو به یک نحوی به ما برسونند.
مهمترین اتفاق این ماه اولین قدم های پرهام جان بود که حدود یک هفته مانده به پایان دوازده ماهگی تقریبا شروع به راه رفتن کرد.واسه این میگم تقریبا که از چندین روز پیش از این تاریخ قدم های کوچکی بر میداشت اما شجاعت ادامه دادن نداشت تا اینکه بالاخره موفق شد.


البته ناگفته نماند که خیلی وقت ها روی نوک پنجه هاش راه میره که میگن فعلا طبیعیه و مشکلی نیست.از شیرین کاری های دیگش اینه که خیلی عاشق بالا رفتن از همه جا هست در حدی که بابایی میگه استعداد سنگ نوردی و صخره نوردی داره و بعد ها باید ببریم این کلاس ها ثبت نامش کنیم
توی آشپزخونه مدام از کابینت بالا میره و میره داخل کابینت و بعد هم گیر میوفته و نمیتونه بیاد پایین و های های و سر و صدا و مامان مامان که بیا به دادم برس
از خوشمزه گی های پارمیس جونی اینه که راه نمیره کلا با شتاب میدوه
اصلا نمیتونه آروم حرکت کنه حالا فقط خوبیش به اینه که میتونه تعادل خودش رو حفظ کنه و ترمز بگیره
از کفش های جیغ جیغو خوشش میاد و دلش میخواد مدام بره داخل حیاط و راه بره و بدوه تا صداشون در بیاد. و کمابیش داره تمرین بپر بپر میکنه اما هنوز نمیتونه بپره. دیگه اینکه جدیدا عاشق چادر شده و همش دوست داره یه پارچه بندازه رو سرش و راه بره
دیگه اینکه همچنان غذا نمیخورن و فقط با کلیپ موبایل و تماشای کلیپ های mother goose club چند قاشق اونم به صورت میکس شده میخورن.شعر های the wheels on the bus و hop like a bunny از شعر های مورد علاقه اشون هست و ادای اونها رو در میارن و پارمیس با شعر هاپ بالا پایین میپره.
الان دیگه راحت حلقه ها رو داخل هرم هوش میندازن و یک دو سه میگن و مدام چند تا سوراخی که روی یکی از دیوارهای خونمون هست رو میشمارن. و از بازیهای مورد علاقه اشون دالی موشه هست و دلشون میخواد پشت دیوار قایم شیم و یواشکی اونا رو بگیریم و بخوریم

اتفاق بدی که تو این مدت پیش اومد آنفولانزا گرفتن شما بود که تقریبا یک هفته طول کشید ولی واسه مامان یک عمر گذشت.واقعا بدترین هفته عمرم بود وقتی میدیدم نمیتونید شیر بخورید و همش تو تب میسوزید و ناله میکنید دلم میخواست بمیرم و این صحنه ها رو نبینم .
وقتی بهتون دارو میدادم اونم به زور و هوار هوار گریه میکردید و آخر سر هم اونو بالا می آوردید و باز مجبور میشدم به زور بهتون دارو بدم دلم میخواست زمین باز میشد و منو فرو میبرد.فقط خدا میدونه که چی به من و بابایی گذشت.
الهی که هیچ بچه ای توی هیچ کجای این دنیا مریض نباشه.آمین.

اولین قدم های پرهام عزیزم


پارمیس و تماشای تی وی و بازی با دست هاش



فدای خنده هات


نمیدونم داره چی تماشا میکنه که مات تی وی شده و دهنش آب افتاده



الهی مادر قربون قد و بالات بره با این چادرت




شروع دوازده ماهگی
